یکی بود یکی نبود - تاریخ: 1405/7/9 ساعت: 14:40
یکی بود یکی نبودشاید هم بود شاید چه بسیار بودند و فقط یکی بود که نبودبا یکی بود و چه بسیار که نبودندمادربزرگ آغاز خاطرات ما با گیس بلند و سفیدایمان داشت که یکی بود یکی نبودهمچنان کهرفت مادربزرگبا آن همه یکی بودهای دورو یکی نبودهای روزگار یخشاید آنکه بود هنوز هم هست و ما نمی بینیمیا آن دیگری که نبود ...
یکی بود یکی نبود... - تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 19:36
یکی بود یکی نبودشاید هم بودشاید چه بسیار بودند و فقط یکی بود که نبودبا یکی بود و چه بسیار که نبودندمادربزرگ آغاز خاطرات ما با گیس بلند و سفیدایمان داشت که یکی بود یکی نبودهمچنان کهرفت مادربزرگبا آن هم
پاییزیم - تاریخ: 1397/9/9 ساعت: 23:26
بگذر تابستان بگذر ... حال من با تو خوب نمیشود ! پاییز ، حال مرا خوب میشناسد !
تولدم مبارک.... - تاریخ: 1397/9/9 ساعت: 23:26
هرکی به فکر خودشه ، اگه همیشه این جمله رو یادتون باشه نه دیگه راحت به کسی اعتماد میکنید نه به راحتی از کسی رنجیده میشید و نه خیانت میبینید... موفق،شاد و پیروزوسربلند باشید...
سلام - تاریخ: 1397/9/9 ساعت: 23:26
سلام,م می دهی اما در آغوشم نمی گیری کجا برده است قایق را تقلّاهای پارویی که جای شاهماهی صید کردم بچه میگویی پریهایی که پنهانند در موجی کفآلوده مرا بردند سوی او، به افسونی، به جادویی تلف کردم فسو
خدایا - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 15:11
خدایانمی دانم چرا آنقدر بزرگ نشده ام،که تو را تنها در مواقع سختی نخوانم؟چرا وقتی همه چیز خوب هست،کمتر تورا صدا می کنم؟چرا وقتی سالم و شاداب هستم،کمتر تو را شکر می گویم؟پروردگارا! تنها درخواستم از تو روحی وسیع است آنقدر که فراموش نکنم، در خوشی ها باید بیشتر تو را صدا کرد!خدایا شکرت بابت ماندن و همپا
تکرار - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 15:11
ما روزانه از چيز هاي زيادي خسته ميشويم،از تخت خواب تكراري مان، از قيافه ي خواب آلودمان در آيينه، از رنگ مسواكمان، از اتوبوس هاي تكراري، از مسير كار، يا حتي وقتي از سر كار به خانه برميگرديم، از كار خسته ايم، وقتي از دانشگاه بر ميگرديم از درس خسته ايم، وقتي در جنگل زندگي ميكنيم از درخت خسته ميشويم و
بن بست - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 18:05
میگن هرچیزی تازه اش خوبس به جز رفیق که کهنه اش ارزش دارد... راه دور است...خوب می دانم تمام حرف های گفته و نگفته را...دریا را به دل می زنم...دل که دریایی شود حکما چشم هایت دریا می شوند.آن گاه می نشینی پیش خودت و به تپش قلبت گوش می دهی...قلبی که این بار تپش متفاوتش را با تمام وجود احساس می کنی...و ان
یه وقتهایی... - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 18:05
دلم میگیره از دنیایه وقتایی...یه جورایی یه چیزایی یادم میاد... یه حرفایی...یه روزایی یه حس گنگ و نامفهوم میاد میپیچه تو خونه کجایی دفتر شعرم...!! بازم امشب دلم خونه! یه حالی دارم انگاری دلم از زندگی سیره به هر سازی که میرقصم... دلم آروم نمیگیره! یه جورایی دلم تنگه...نمیدونم برای کی دلم پر میشه از غص
کی و کجا ....! - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 18:05
هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلمگر مانده ام خموش خدا داند و دلم در این عشق نیم خام که بسی عاقلم در ادامه راه بیا ، که بی تو ، من باطلم از پیام دلتنگیت هم غمین و هم شاد دلم برای دیدارت چون همیشه از جان مایلم
گاهی می آیی... - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 18:05
گاهی می آیی مثل یک خواب شیرین از دور وچشم هایت آن قدر به من نزدیک می شوند که من می توانم وسعت هزار اقیانوس را از پنجره هایشان تماشا کنم اشک هایت زیباترین رودهای جهان را به خانه ام می آورند ... گاهی می آیی مثل یک خواب شیرین از دور و گل های باغچه با حریر لبخند به پیشوازت می آیند و شاخه ها
صاف مثل کف دست..........! - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 18:05
گرمی قدم هایت را بر روی ماسه ها حس کردم ولی تو را ندیدم تو را ندیدم اما رقص دانه های شن را دیدم ان هنگام که موج آن ها را در بر گرفت و با خود برد. برد به دریای ابدیت، برد به آن جا که ماهیان کوچک چشم انتظارت نشسته اند . آن جا که طلوع خورشید، غروب را به کام مرگ می کشاند... تو از کدامین دیاری؟ تو از کدا
یادگار - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 18:05
ما انسانها یاد گرفتیم هر چیزی را آماده از دکان بخریم و چون هیچدکانی دوست معامله نمیکند انسانها مانده اند بی دوست.انسانها نسبت به آنچه اهلی میکنند مسئولند.و وقتی نگاهم به آننگاه حزن انگیز می افتد و دلم میلرزد یعنی اهلی شده ام.نگاهت رنج عظیمی است وقتییادم می آورد کهچه چیزهای فراوانی را هنوز به تونگفته...
علاقه - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 18:05
بابا لنگ دراز عزیزم!!بعضی آدمها را نمیشود داشتفقط میشود یک جور خاص دوستشان داشتبعضی آدمها اصلا برای این نیستندکه برای تو باشند یا تو برای آنها ..آنها برای اینند که دوستشان بداریآن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشقیک جور خاصی دوست داشتن که اصلا کم نیستاین آدمها وقتی که دیگر نیستند همدر کنج دلت تا اب...
نوشتن... - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 18:05
کاش نه حرف زدن می آموختم نه نوشتنحرفی که نتوان زد و جمله ای که نتوان نوشت را چه حاصل ؟!!! کاش فقط قادر به خواندن بودم خواندن هر آنچه تو به قلم خویش برایم خواهی نوشت ولی افسوس که تو با نوشتن بیگانه ای حرفهایم چون سپند در آتش دل می جهند بی تاب و بی قرار حرفهایم تو را مخاطب خود می داند و تو چه بی تفاوت
گفتم غم تو دارم... - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 18:05
ما انسانها یاد گرفتیم هر چیزی را آماده از دکان بخریم و چون هیچدکانی دوست معامله نمیکند انسانها مانده اند بی دوست.انسانها نسبت به آنچه اهلی میکنند مسئولند.و وقتی نگاهم به آننگاه حزن انگیز می افتد و دلم میلرزد یعنی اهلی شده ام.نگاهت رنج عظیمی است وقتییادم می آورد کهچه چیزهای فراوانی را هنوز به تونگفته...
عشق رقص زندگانی - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 18:05
زندگی فی نفسه مانند یک بوم نقاشی سفید است . این به تو بستگی دارد که در این بو م چه بکشی . می توانی نقش شادی و خوشبختی و یا رنج ومحنت نقاشی کنی ! البته ممکن است این پرسش ایجاد شود که همه چیز دست مانیست . محیط و خانواده و.... اما باید گفت ذهن و انرژی که مال ماست از این دو نیرو بویژه اگرذهن، درست استفا