خرید بک لینک
یکی بود یکی نبودشاید هم بود شاید چه بسیار بودند و فقط یکی بود که نبودبا یکی بود و چه بسیار که نبودندمادربزرگ آغاز خاطرات ما با گیس بلند و سفیدایمان داشت که یکی بود یکی نبودهمچنان کهرفت مادربزرگبا آن همه یکی بودهای دورو یکی نبودهای روزگار یخشاید آنکه بود هنوز هم هست و ما نمی بینیمیا آن دیگری که نبود روزگاری بود و حالا نیستراستی آنکه بود عاشق بود یا آنکه نبود؟چطور شد که نبودشاید زاده نشد هرگزیا مرده است و جایی در خاطرات ما دفن شده استشاید هم کشته شد آنکه نبودروزی با دست های آنکه بودچرا هرگز از ماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 14:40

یکی بود یکی نبودشاید هم بودشاید چه بسیار بودند و فقط یکی بود که نبودبا یکی بود و چه بسیار که نبودندمادربزرگ آغاز خاطرات ما با گیس بلند و سفیدایمان داشت که یکی بود یکی نبودهمچنان کهرفت مادربزرگبا آن همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 19:36

بگذر تابستان بگذر ...


حال من با تو خوب نمیشود !


پاییز ، حال مرا خوب میشناسد !

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: جمعه 9 آذر 1397 ساعت: 23:26

هرکی به فکر خودشه ، اگه همیشه این جمله رو یادتون باشه

نه دیگه راحت به کسی اعتماد میکنید

نه به راحتی از کسی رنجیده میشید و نه خیانت میبینید...

موفق،شاد و پیروزوسربلند باشید...

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: جمعه 9 آذر 1397 ساعت: 23:26

سلام,م می دهی اما در آغوشم نمی گیری کجا برده است قایق را تقلّاهای پارویی که جای شاهماهی صید کردم بچه میگویی پریهایی که پنهانند در موجی کفآلوده مرا بردند سوی او، به افسونی، به جادویی تلف کردم فسوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: جمعه 9 آذر 1397 ساعت: 23:26

خدایانمی دانم چرا آنقدر بزرگ نشده ام،که تو را تنها در مواقع سختی نخوانم؟چرا وقتی همه چیز خوب هست،کمتر تورا صدا می کنم؟چرا وقتی سالم و شاداب هستم،کمتر تو را شکر می گویم؟پروردگارا! تنها درخواستم از تو روحی وسیع است آنقدر که فراموش نکنم، در خوشی ها باید بیشتر تو را صدا کرد!خدایا شکرت بابت ماندن و همپا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 15:11

ما روزانه از چيز هاي زيادي خسته ميشويم،از تخت خواب تكراري مان، از قيافه ي خواب آلودمان در آيينه، از رنگ مسواكمان، از اتوبوس هاي تكراري، از مسير كار، يا حتي وقتي از سر كار به خانه برميگرديم، از كار خسته ايم، وقتي از دانشگاه بر ميگرديم از درس خسته ايم، وقتي در جنگل زندگي ميكنيم از درخت خسته ميشويم و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 15:11

میگن هرچیزی تازه اش خوبس به جز رفیق که کهنه اش ارزش دارد... راه دور است...خوب می دانم تمام حرف های گفته و نگفته را...دریا را به دل می زنم...دل که دریایی شود حکما چشم هایت دریا می شوند.آن گاه می نشینی پیش خودت و به تپش قلبت گوش می دهی...قلبی که این بار تپش متفاوتش را با تمام وجود احساس می کنی...و انادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 18:05

دلم میگیره از دنیایه وقتایی...یه جورایی یه چیزایی یادم میاد... یه حرفایی...یه روزایی یه حس گنگ و نامفهوم میاد میپیچه تو خونه کجایی دفتر شعرم...!! بازم امشب دلم خونه! یه حالی دارم انگاری دلم از زندگی سیره به هر سازی که میرقصم... دلم آروم نمیگیره! یه جورایی دلم تنگه...نمیدونم برای کی دلم پر میشه از غصادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 18:05

هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم


گر مانده ام خموش خدا داند و دلم


در این عشق نیم خام که بسی عاقلم


در ادامه راه بیا ، که بی تو ، من باطلم


از پیام دلتنگیت هم غمین و هم شاد دلم


برای دیدارت چون همیشه از جان مایلم

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 18:05

گاهی می آیی مثل یک خواب شیرین از دور وچشم هایت آن قدر به من نزدیک می شوند که من می توانم وسعت هزار اقیانوس را از پنجره هایشان تماشا کنم اشک هایت زیباترین رودهای جهان را به خانه ام می آورند ... گاهی می آیی مثل یک خواب شیرین از دور و گل های باغچه با حریر لبخند به پیشوازت می آیند و شاخه هاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 18:05

گرمی قدم هایت را بر روی ماسه ها حس کردم ولی تو را ندیدم تو را ندیدم اما رقص دانه های شن را دیدم ان هنگام که موج آن ها را در بر گرفت و با خود برد. برد به دریای ابدیت، برد به آن جا که ماهیان کوچک چشم انتظارت نشسته اند . آن جا که طلوع خورشید، غروب را به کام مرگ می کشاند... تو از کدامین دیاری؟ تو از کداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 18:05


ما انسانها یاد گرفتیم هر چیزی را آماده از دکان بخریم و چون هیچ
دکانی دوست معامله نمیکند انسانها مانده اند بی دوست.
انسانها نسبت به آنچه اهلی میکنند مسئولند.و وقتی نگاهم به آن
نگاه حزن انگیز می افتد و دلم میلرزد یعنی اهلی شده ام.
نگاهت رنج عظیمی است وقتی
یادم می آورد که
چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو
نگفته ام.

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 18:05

بابا لنگ دراز عزیزم!!
بعضی آدمها را نمیشود داشت
فقط میشود یک جور خاص دوستشان داشت
بعضی آدمها اصلا برای این نیستند
که برای تو باشند یا تو برای آنها ..
آنها برای اینند که دوستشان بداری
آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق
یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا کم نیست
این آدمها وقتی که دیگر نیستند هم
در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد .

[ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۱:۲۷ ب.ظ ] [ بهداد ] [ ]

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 18:05

کاش نه حرف زدن می آموختم نه نوشتنحرفی که نتوان زد و جمله ای که نتوان نوشت را چه حاصل ؟!!! کاش فقط قادر به خواندن بودم خواندن هر آنچه تو به قلم خویش برایم خواهی نوشت ولی افسوس که تو با نوشتن بیگانه ای حرفهایم چون سپند در آتش دل می جهند بی تاب و بی قرار حرفهایم تو را مخاطب خود می داند و تو چه بی تفاوتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 18:05

صفحه بندی