خرید بک لینک

یکی بود یکی نبود

شاید هم بود

یکی بود یکی نبود...

شاید چه بسیار بودند و فقط یکی بود که نبود

با یکی بود و چه بسیار که نبودند

مادربزرگ آغاز خاطرات ما با گیس بلند و سفید

ایمان داشت که یکی بود یکی نبود

همچنان که

رفت مادربزرگ

با آن همه یکی بودهای دور

و یکی نبودهای روزگار یخ

شاید آنکه بود هنوز هم هست و ما نمی بینیم

یا آن دیگری که نبود روزگاری بود و حالا نیست

راستی آنکه بود عاشق بود یا آنکه نبود؟

چطور شد که نبود

شاید زاده نشد هرگز

یا مرده است و جایی در خاطرات ما دفن شده است

شاید هم کشته شد آنکه نبود

روزی با دست های آنکه بود

چرا هرگز از مادربزرگ نپرسیدیم

و حالا چه کار کنیم

با قصه های بی آغاز

چرا آنکه نبود از کنارمان نمی گذرد

و آنکه بود را

هرگز نمی یابیم!

برچسب: نویسنده: هستی محبی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 14:40

صفحه بندی